کلینیک ایلیائی فر رزرو جلسه
بازگشت به سایت
مقاله آموزشی
از بازسازی شناختی تا بازسازی طرحواره‌ای: مقایسه‌ای علمی میان درمان شناختی-رفتاری (CBT) و طرحواره‌درمانی (ST)
از بازسازی شناختی تا بازسازی طرحواره‌ای: مقایسه‌ای علمی میان درمان شناختی-رفتاری (CBT) و طرحواره‌درمانی (ST)

از بازسازی شناختی تا بازسازی طرحواره‌ای: مقایسه‌ای علمی میان درمان شناختی-رفتاری (CBT) و طرحواره‌درمانی (ST)

چکیدهدرمان شناختی-رفتاری (Cognitive Behavioral Therapy, CBT) و طرحواره‌درمانی (Schema Therapy, ST) دو پارادایم درمانی هستند که رابطه‌ای ویژه با یکدیگر دارند. CBT بر «مدل میانجی‌گری شناختی» استوار است و بر اصلاح افکار…

چکیده

درمان شناختی-رفتاری (Cognitive Behavioral Therapy, CBT) و طرحواره‌درمانی (Schema Therapy, ST) دو پارادایم درمانی هستند که رابطه‌ای ویژه با یکدیگر دارند. CBT بر «مدل میانجی‌گری شناختی» استوار است و بر اصلاح افکار خودآیند سطحی و رفتارهای ناسازگار تمرکز دارد؛ در حالی که ST توسط جفری یانگ در دهه ۱۹۹۰ به‌عنوان توسعه‌ای بر CBT بنیان گذاشته شد تا به «طرحواره‌های ناسازگار اولیه» (Early Maladaptive Schemas, EMSs) — که ریشه‌ای عمیق‌تر و تحولی‌تر دارند — دست یابد. این مقاله به مقایسه نظام‌مند این دو رویکرد در پنج بُعد می‌پردازد: مبانی نظری، هدف مداخله، جایگاه رابطه درمانی، نظام تکنیک‌ها، و شواهد تجربی. کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌شده (RCT) موجود نشان می‌دهند که در درمان افسردگی، ST نسبت به CBT «عدم‌برتری بالینی» (clinical noninferiority) دارد؛ و در کاهش فاجعه‌سازی (catastrophizing)، هر دو درمان به‌طور معنادار بر گروه کنترل برتری دارند، اما تفاوت معناداری میان خودشان مشاهده نمی‌شود. با این حال، ارزش منحصربه‌فرد ST احتمالاً در همان حوزه‌هایی است که CBT سنتی در آنها با محدودیت روبه‌روست: افسردگی مزمن همراه با اختلال شخصیت همبود، موارد مقاوم به درمان، و بیمارانی که برای دستیابی به پایداری درمانی نیازمند «تغییر در سطح طرحواره» هستند. نتیجه‌گیری مقاله آن است که رابطه این دو رویکرد را باید «هم‌افزایی عمقی» (deep complementarity) دانست، نه «جانشینی رقابتی».

کلیدواژه‌ها: طرحواره‌درمانی؛ درمان شناختی-رفتاری؛ طرحواره‌های ناسازگار اولیه؛ مقاومت درمانی؛ اختلال شخصیت

۱. مقدمه

در نقشه درمان‌های روان‌شناختی مبتنی بر شواهد، CBT جایگاهی بی‌چون‌وچرا دارد. از زمان بنیان‌گذاری درمان شناختی توسط آرون بک در دهه ۱۹۶۰، این رویکرد به‌واسطه ویژگی‌های ساختارمند، کوتاه‌مدت و عملیاتی‌پذیر خود، بزرگ‌ترین مجموعه شواهد اثربخشی را در حوزه روان‌درمانی گرد آورده است. با این حال، «پاشنه آشیل» CBT نیز به‌روشنی قابل تشخیص است: هنگامی که مشکلات بیمار ماهیتی مزمن و عودکننده دارند، هنگامی که آسیب‌شناسی شخصیت با اختلال محور I همبودی پیدا می‌کند، و هنگامی که نرخ ریزش درمان (dropout) بالا می‌رود، مرزهای اثربخشی CBT استاندارد آشکار می‌شود.

در همین زمینه بود که جفری یانگ در سال ۱۹۹۰ «درمان شناختی متمرکز بر طرحواره» (Schema-Focused Cognitive Therapy) را مطرح کرد که بعدها به نظام مستقل طرحواره‌درمانی تکامل یافت. هدف یانگ از این کار، نه براندازی CBT، بلکه «گسترش» آن بود — گسترش دامنه درمان از افکار خودآیند سطحی به ساختارهای شناختی-هیجانی عمیقی که در کودکی شکل می‌گیرند و در سراسر زندگی به‌طور خودتقویت‌کننده بازتولید می‌شوند. این گسترش به معنای تغییر بنیادین در چشم‌انداز نظری است: حرکت از «ناسازگاری کارکردی در اینجا و اکنون» به «الگوهای ناسازگار فراگیر در چرخه زندگی».

هدف این مقاله، مقایسه نظام‌مند این دو پارادایم درمانی است. ابعاد مقایسه عبارتند از: ① تفاوت در بنیان‌های نظری؛ ② سطوح هدف مداخله؛ ③ جایگاه رابطه درمانی در هر نظام؛ ④ منطق ساختاری تکنیک‌ها؛ ⑤ شواهد اثربخشی برگرفته از کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌شده. بر این مبنا، مقاله به پرسشی می‌پردازد که اهمیت بالینی بیشتری دارد: کدام بیمار، تحت کدام شرایط، باید به سمت ST هدایت شود و نه CBT؟

۲. تمایز در مبانی نظری

۲.۱ مدل میانجی‌گری شناختی در CBT

هسته نظری CBT را می‌توان در «فرضیه میانجی‌گری شناختی» خلاصه کرد: پریشانی هیجانی و رفتار ناسازگار فرد، نه مستقیماً توسط رویدادهای بیرونی، بلکه از رهگذر پردازش شناختی میانجی‌شده ایجاد می‌شوند. بک نظام شناختی را به سطوح مختلف تقسیم می‌کند: سطحی‌ترین لایه «افکار خودآیند» (automatic thoughts) است — یعنی خودگویی‌هایی که در موقعیت‌های خاص به‌سرعت ظاهر می‌شوند و معمولاً به‌طور کامل آگاهانه نیستند؛ در زیر آن «باورهای میانی» (intermediate beliefs) شامل نگرش‌ها، قواعد و مفروضات قرار دارند؛ و عمیق‌ترین لایه «باورهای هسته‌ای» (core beliefs) است، یعنی داوری‌های مطلق و فراگیر درباره خود، دیگران و جهان.

منطق مداخله در CBT استاندارد، «بازسازی شناختی» (cognitive restructuring) از پایین به بالاست: شناسایی افکار خودآیند ← ارزیابی شواهد موافق و مخالف ← تولید شناخت جایگزین ← آزمون شناخت جدید از طریق آزمایش‌های رفتاری. این فرآیند ویژگی‌های ساختارمندانه بالایی دارد و معمولاً در ۱۲ تا ۲۰ جلسه به انجام می‌رسد. جهت‌گیری زمانی CBT «این‌جا و اکنون» است: درمانگر به تجربیات کودکی نمی‌پردازد، مگر آنکه مستقیماً چرخه علائم فعلی را حفظ کرده باشد.

۲.۲ نظریه طرحواره–مود در ST

ST مفاهیم سطوح شناختی CBT را حفظ می‌کند، اما «طرحواره» را در مرکز ساختار نظری خود قرار می‌دهد. «طرحواره‌های ناسازگار اولیه» (EMSs) از دید یانگ مجموعه‌ای از «موضوعات یا الگوهای فراگیر درباره خود و دیگران هستند که از خاطرات، هیجانات، شناخت‌ها و احساسات بدنی تشکیل شده‌اند، در کودکی یا نوجوانی شکل می‌گیرند، در طول زندگی فرد پیوسته صیقل می‌یابند و دارای ناسازگاری بارز هستند». ویژگی‌های محوری EMSs عبارتند از: ① خاستگاه آنها «نیازهای هیجانی هسته‌ای ارضانشده» است (مانند دلبستگی ایمن، خودمختاری، مرزهای واقع‌بینانه، ارزشمندی خود، و بیان آزادانه)؛ ② عملکرد آنها «خودکار» و «پیش‌آگاهانه» است — فرد معمولاً آنها را «باورهای قابل‌تردید» نمی‌بیند، بلکه آنها را به‌عنوان «واقعیت» تجربه می‌کند؛ ③ مکانیزم‌های تداوم‌بخش آنها شامل تحریف‌های شناختی، الگوهای رفتاری و جابه‌جایی «مودهای طرحواره‌ای» (schema modes) است.

ساخت نظری ST جهت‌گیری «فراتشخیصی» (transdiagnostic) بارزی دارد. هرچند یانگ در ابتدا آن را برای درمان اختلالات شخصیت طراحی کرد، پژوهش‌های بعدی دامنه کاربرد آن را به افسردگی مزمن، اختلالات خوردن، اختلال استرس پس از سانحه و سوءمصرف مواد گسترش داده‌اند. جهت‌گیری زمانی ST «تحولی» (developmental) است: درمانگر نه‌تنها به فعال‌سازی مودهای کنونی توجه می‌کند، بلکه فعالانه خاستگاه کودکی طرحواره‌ها را ردیابی می‌کند و از طریق تکنیک‌هایی مانند «بازنویسی تصویری» (imagery rescripting) خاطرات آسیب‌زا را در سطح هیجانی بازپردازش می‌کند.

۳. تفاوت در سطوح هدف مداخله

بارزترین تفاوت CBT و ST در «عمق» هدف مداخله است. CBT مستقیماً بر «زنجیره سطحی شناخت–رفتار» اثر می‌گذارد: فرض آن این است که با اصلاح افکار خودآیند ناسازگار و الگوهای رفتاری، پریشانی هیجانی نیز کاهش می‌یابد. این رویکرد «علامت‌محور» (symptom-oriented) است و اثربخشی آن در اختلالات محور I — اضطراب، افسردگی خفیف تا متوسط، وسواس، فوبیا — به‌طور گسترده اثبات شده است.

ST اما هدف خود را در لایه‌ای عمیق‌تر تعریف می‌کند: تغییر در خودِ EMSs، نه فقط اصلاح محصولات سطحی آنها. این تفاوت را می‌توان با یک استعاره توضیح داد: اگر مشکل بیمار به علف‌های هرز سطح زمین تشبیه شود، CBT علف‌ها را می‌چیند، در حالی که ST به سراغ ریشه‌ها می‌رود. همین منطق توضیح می‌دهد که چرا ST معمولاً مدت درمان طولانی‌تری (در موارد شدید ۱ تا ۳ سال) требует، در حالی که CBT به‌طور معمول کوتاه‌مدت است.

از منظر نظری، ST سه سطح تغییر را هدف می‌گیرد: ① سطح شناختی — بازسازی محتوای طرحواره‌ها؛ ② سطح هیجانی — پردازش هیجانات مرتبط با خاطرات اولیه از طریق تکنیک‌های تجربی؛ ③ سطح رفتاری — شکستن الگوهای رفتاری ناسازگار (مانند تسلیم شدن، اجتناب، یا جبران افراطی در برابر طرحواره). CBT استاندارد عمدتاً در سطح اول عمل می‌کند.

۴. جایگاه رابطه درمانی

در CBT، رابطه درمانی مهم است، اما عمدتاً به‌عنوان «بستر» یا «زمینه» اجرای تکنیک‌ها. درمانگر CBT نقش یک «مربی مشارکتی» (collaborative empiricist) را ایفا می‌کند که همراه با بیمار فرضیه‌ها را می‌آزماید. رابطه درمانی در CBT «ابزار درمانی فعال» نیست؛ بلکه پیش‌شرطی برای اجرای مؤثر تکنیک‌های شناختی-رفتاری است.

در ST، رابطه درمانی به‌طور بنیادین متفاوت تعریف می‌شود: به‌عنوان «ابزار درمانی فعال» و یکی از مهم‌ترین عوامل تغییر. مفهوم محوری در این زمینه «والدگری محدود» (Limited Reparenting) است — درمانگر تا حدی معقول، نیازهای هیجانی ارضانشده بیمار را در چارچوب حرفه‌ای و با مرزهای مشخص برآورده می‌کند. این امر به بیمار امکان می‌دهد تا تجربه‌ای اصلاحی از دلبستگی ایمن را در رابطه درمانی درونی کند. همچنین مفهوم «همدلی طرحواره‌ای» (schema empathy) در ST مطرح است: درمانگر نه‌تنها محتوای طرحواره بیمار را می‌فهمد، بلکه ریشه‌های تحولی آن را نیز درک کرده و به بیمار کمک می‌کند تا آن را به‌عنوان «نیازی برآورده‌نشده» بازتفسیر کند، نه «نقصی در شخصیت».

این تفاوت در جایگاه رابطه درمانی، پیامدهای عملی مهمی دارد: در ST، درمانگر باید ظرفیت بالایی برای تحمل هیجانات شدید، مدیریت انتقال (transference) و مقابله با «مودهای کودک آسیب‌دیده» یا «والد انتقادی» بیمار داشته باشد. در CBT، این نیازها بسیار کمتر است.

۵. نظام تکنیک‌ها

۵.۱ تکنیک‌های CBT

مجموعه تکنیک‌های CBT به‌طور معمول شامل موارد زیر است:

  • ثبت افکار (thought records): شناسایی و ارزیابی افکار خودآیند ناسازگار

  • آزمایش‌های رفتاری (behavioral experiments): آزمون تجربی باورهای ناسازگار

  • فعال‌سازی رفتاری (behavioral activation): افزایش مواجهه با فعالیت‌های تقویت‌کننده

  • مواجهه تدریجی (graded exposure): کاهش اجتناب از موقعیت‌های اضطراب‌آور

  • آموزش مهارت‌ها (skills training): مانند حل مسئله، مدیریت زمان، تنظیم هیجان

این تکنیک‌ها عمدتاً «شناختی-رفتاری» هستند و کمتر از روش‌های تجربی یا هیجانی-محور استفاده می‌کنند.

۵.۲ تکنیک‌های ST

ST مجموعه‌ای گسترده‌تر و متنوع‌تر از تکنیک‌ها را در چهار دسته اصلی به کار می‌گیرد:

الف) تکنیک‌های شناختی: مشابه CBT، اما با تمرکز بر محتوای طرحواره‌ها و سبک‌های مقابله‌ای. شامل «آزمون اعتبار طرحواره» (schema validity testing) و «بازتعریف شواهد» (redefining evidence).

ب) تکنیک‌های تجربی: قلب ST محسوب می‌شوند. مهم‌ترین آنها:

  • تصویرسازی ذهنی (imagery): فعال‌سازی خاطرات اولیه مرتبط با طرحواره

  • بازنویسی تصویری (imagery rescripting): بازسازی خاطرات آسیب‌زا در ذهن، با ورود درمانگر به تصویر برای ارضای نیاز برآورده‌نشده

  • گفتگوی صندلی‌ها (chair work): گفتگوی میان مودهای مختلف (کودک آسیب‌دیده، والد انتقادی، بزرگسال سالم)

  • بازنمایی محدود (limited reparenting): به‌عنوان تکنیکی درون رابطه درمانی

ج) تکنیک‌های رفتاری: شکستن الگوهای رفتاری ناسازگار، مانند «تسلیم طرحواره» (schema surrender)، «اجتناب طرحواره‌ای» (schema avoidance)، و «جبران افراطی طرحواره» (schema overcompensation).

د) تکنیک‌های بین‌فردی: تمرکز بر مهارت‌های ارتباطی و مرزگذاری، با توجه به الگوهای دلبستگی.

نکته کلیدی این است که ST به‌طور نظام‌مند از تکنیک‌های تجربی و هیجانی استفاده می‌کند — چیزی که در CBT استاندارد کم‌رنگ است. این تکنیک‌ها به‌طور مستقیم بر «حافظه هیجانی» (emotional memory) اثر می‌گذارند، نه فقط بر شناخت‌های خودآگاه.

۶. شواهد تجربی مقایسه‌ای

۶.۱ اثربخشی در افسردگی

مطالعات متعدد کارآزمایی بالینی تصادفی‌شده، ST را در درمان افسردگی با CBT مقایسه کرده‌اند. یافته‌های اصلی عبارتند از:

  • عدم‌برتری بالینی (noninferiority): در کاهش شدت علائم افسردگی، ST نسبت به CBT عملکردی حداقل برابر نشان داده است. به‌عبارت دیگر، ST «بدتر» از CBT نیست، بلکه معادل آن عمل می‌کند.

  • برتری در پایداری اثر: برخی مطالعات نشان می‌دهند که ST در مرحله پیگیری (follow-up) از نظر برخی متغیرها — مانند پاسخ‌های عاطفی، عزت نفس، و احساس گناه — برتری دارد. این یافته با منطق نظری ST همسو است: تغییر در سطح طرحواره، پایداری بیشتری نسبت به تغییر در سطح علائم دارد.

  • تأثیر بر فاجعه‌سازی (catastrophizing): یک مطالعه نشان داد که ST در کاهش فاجعه‌سازی در بزرگسالان جوان با علائم افسردگی مؤثر بود، اما تفاوت معناداری با CBT نداشت. این یافته نشان می‌دهد که هر دو درمان از مسیرهای متفاوت به نتیجه مشابه می‌رسند.

۶.۲ اثربخشی در اختلالات شخصیت

در حوزه اختلالات شخصیت — به‌ویژه اختلال شخصیت مرزی (BPD) — ST جایگاه ویژه‌ای دارد. مطالعات نشان می‌دهند که ST در کاهش شدت علائم BPD، کاهش رفتارهای خودآسیب‌رسان، و بهبود عملکرد بین‌فردی اثربخشی قابل‌توجهی دارد. در این حوزه، CBT استاندارد به‌طور معمول اثربخشی کمتری نشان می‌دهد، زیرا ساختار کوتاه‌مدت و علامت‌محور آن برای آسیب‌شناسی پیچیده و مزمن شخصیت مناسب نیست.

۶.۳ مقایسه با CPT (درمان پردازش شناختی)

CPT (Cognitive Processing Therapy) یک درمان تخصصی و ساختارمند برای PTSD است که خود زیرمجموعه CBT محسوب می‌شود. CPT بر «نقاط گیر» (Stuck Points) — یعنی افکار ناسازگار مرتبط با تروما — تمرکز دارد و از ترکیب تکنیک‌های شناختی و نوشتاری برای بازپردازش آنها استفاده می‌کند. معمولاً ۱۲ جلسه هفتگی است و برای تروماهای متنوع (جنگی، جنسی، کودکی) اثربخشی قوی نشان داده است.

مقایسه ST با CPT از این جهت معنادار است که هر دو به «پردازش عمیق» می‌پردازند، اما در دو حوزه متفاوت: CPT بر پردازش شناختی تروما متمرکز است، در حالی که ST بر بازسازی طرحواره‌های تحولی و ارضای نیازهای هیجانی اولیه تمرکز دارد. به‌عبارت دیگر، CPT «تروما-محور» است و ST «طرحواره-محور».

۷. جدول مقایسه جامع

محور مقایسهCBTST
واحد تحلیلافکار خودآیند، باورهای میانی، باورهای هسته‌ایطرحواره‌های ناسازگار اولیه، مودهای طرحواره‌ای
جهت‌گیری زمانیعمدتاً اینجا و اکنونگذشته (کودکی) + حال + آینده
عمق مداخلهسطح شناخت خودآگاهلایه‌های عمیق شناخت، هیجان و حافظه
نقش رابطه درمانیبستر اجرای تکنیکابزار درمانی فعال (والدگری محدود)
مدت درمانکوتاه‌مدت (۱۲–۲۰ جلسه)بلندمدت‌تر (۱–۳ سال در موارد شدید)
تکنیک‌های تجربیمحدودمحوری (تصویرسازی، بازنویسی، صندلی‌ها)
هدف نهاییکاهش علائم و اصلاح رفتارتغییر ساختار طرحواره و ارضای نیازهای هسته‌ای
مناسب برایاختلالات محور Iاختلالات شخصیت، مزمن، مقاوم، الگوهای تکرارشونده
شواهد در افسردگیقویمعادل CBT (noninferior)
شواهد در BPDمحدودقوی

۸. بحث: چه زمانی ST و چه زمانی CBT؟

پرسش عملی محوری این است: با توجه به شواهد موجود، در چه شرایطی باید ST را بر CBT ترجیح داد؟

موارد ترجیح CBT:

  • اختلالات محور I با علائم حاد و مشخص (اضطراب، فوبیا، وسواس، افسردگی خفیف تا متوسط)

  • بیمارانی که خواهان درمان کوتاه‌مدت و مسئله‌محور هستند

  • مواردی که هدف درمان کاهش سریع علائم است

  • بیمارانی با ظرفیت بازتابی (reflective capacity) مناسب و توانایی کار با افکار خودآیند

موارد ترجیح ST:

  • اختلالات شخصیت، به‌ویژه BPD

  • افسردگی مزمن و عودکننده

  • موارد مقاوم به درمان (treatment-resistant)

  • بیمارانی با الگوهای تکرارشونده عمیق در روابط بین‌فردی

  • بیمارانی که CBT استاندارد را «سطحی» تجربه می‌کنند یا از آن پاسخ نمی‌گیرند

  • مواردی که نیاز به تغییر در سطح «طرحواره» برای پایداری بلندمدت وجود دارد

نکته مهم: این دو رویکرد «رقیب» یکدیگر نیستند. ST خود را به‌عنوان «توسعه‌ای بر CBT» معرفی می‌کند، نه جایگزین آن. در عمل بالینی، ترکیب یا توالی این دو رویکرد می‌تواند مفید باشد: آغاز با CBT برای کاهش علائم حاد، سپس переход به ST برای کار بر روی طرحواره‌های زیربنایی. برخی درمانگران نیز از «تلفیق انتخابی» استفاده می‌کنند: تکنیک‌های CBT در خدمت اهداف ST.

۹. نتیجه‌گیری

CBT و ST دو رویکرد درمانی هستند که در یک پیوستار واحد از «سطحی به عمیق» جای می‌گیرند. CBT با تمرکز بر افکار خودآیند و رفتارهای ناسازگار، ابزاری کارآمد و مبتنی بر شواهد برای اختلالات محور I فراهم می‌کند. ST با گسترش دامنه خود به طرحواره‌های ناسازگار اولیه، نیازهای هیجانی ارضانشده، و مودهای طرحواره‌ای، به حوزه‌هایی می‌پردازد که CBT سنتی در آنها با محدودیت روبه‌روست.

شواهد تجربی نشان می‌دهند که در درمان افسردگی، ST نسبت به CBT «عدم‌برتری بالینی» دارد — یعنی معادل آن عمل می‌کند، نه بهتر. اما برتری بالقوه ST در پایداری اثر، کار با اختلالات شخصیت، و موارد مقاوم به درمان نهفته است. این یافته‌ها با منطق نظری ST همسو هستند: تغییر در سطح عمیق‌تر، پایداری بیشتری دارد.

در نهایت، انتخاب بین CBT و ST نباید به‌عنوان انتخاب بین «درست» و «غلط» تلقی شود، بلکه باید بر اساس «تناسب با بیمار» (patient-treatment matching) انجام گیرد. برای بیماران با علائم حاد و مشخص، CBT ممکن است کافی و کارآمد باشد. برای بیماران با آسیب‌شناسی پیچیده، مزمن و ریشه‌دار، ST ممکن است ضروری باشد. و در بسیاری از موارد، ترکیب هوشمندانه هر دو می‌تواند بهترین نتیجه را به همراه داشته باشد.

منابع پیشنهادی

  • Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema Therapy: A Practitioner's Guide. Guilford Press.

  • Beck, A. T., Rush, A. J., Shaw, B. F., & Emery, G. (1979). Cognitive Therapy of Depression. Guilford Press.

  • Beck, J. S. (2021). Cognitive Behavior Therapy: Basics and Beyond (3rd ed.). Guilford Press.

  • Arntz, A., & Jacob, G. (2012). Schema Therapy in Practice: An Introductory Guide to the Schema Mode Approach. Wiley-Blackwell.

  • Resick, P. A., Monson, C. M., & Chard, K. M. (2017). Cognitive Processing Therapy for PTSD: A Comprehensive Manual. Guilford Press.

  • Giesen-Bloo, J., et al. (2006). Outpatient psychotherapy for borderline personality disorder: Randomized trial of schema-focused therapy vs transference-focused psychotherapy. Archives of General Psychiatry, 63(6), 649–658.

  • Carter, J. D., et al. (2013). Schema therapy for chronic depression: A randomized controlled trial. Journal of Affective Disorders, 148(2-3), 253–260.

  • Malogiannis, I. A., et al. (2014). Schema therapy for patients with chronic depression: A single case series study. Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 45(3), 319–329.